
محمد قرایی(م. شوق)۸مرداد۱۴۰۲
در دهههای گذشته نقدهای بسیاری بر شعر فروغ فرخزاد نوشته شده. او را حتی بزرگترین زن شاعر در تاریخ ادبیات ایران دانسته اند. شعر فروغ بخاطر محتوای انسانی و اجتماعی اش نفوذ اجتماعی بیشتری نسبت به بقیه شاعران داشته.
اگر دقت کنیم همهی نقدها در مورد شعر او زیر سایهی یک دیکتاتوری حاکم بر ایران صورت گرفته. به همین خاطر انگار تلاش شده سراغ جنبههای سیاسی شعر فروغ و معروفترین شعرهای معروفش نروند. اما شاید با بازخوانی شعرهایش بتوان درک جدیدی از پیام او پیدا کرد.
فروغ فرخزاد متولد ۱۳۱۳ بود و در بهمن سال 1345 در سی و دو سالگی در تصادف اتوموبیلش از دنیا رفت.
بنابراین کودکی اش در دورهی رضاخان و بیست و پنج سال از عمرش در حکومت محمدرضاشاه گذشته.
هر پنج مجموعه شعر او نامهایی حاکی از اسارت و عصیان دارد. اسیر، دیوار، عصیان، تولدی دیگر، و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.
جوانی فروغ همزمان بوده با دوران دولت دکتر مصدق و کودتا علیه آن رهبر ملی. بعد هم تا سال 45 که متاسفانه خیلی زود بر اثرتصادف اتوموبیلش از دنیا رفت، فروغ در حکومت تکپایهی شاه و سرکوب قیام مردم در سال 42 زیسته. بنابراین طبیعی ست که وضعیت جامعه در شعر فروغ انعکاس یابد.
در شعر آیه های زمینی می خوانیم:
آن گاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصوّر مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه ها ادامهٔ خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
فروغ پنج مجموعه شعر داشت. اما حرف اصلی فروغ را باید در دو کتاب او یعنی تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد دید.. خود او نیز گفته که ای کاش آن سه کتاب اولم یعنی اسیر و دیوار و عصیان را منتشر نمی کردم. فروغ این سخن را در مجله ی سپید و سیاه.
شماره 701 . پنجم اسفند ماه 1345 مصاحبه با صدرالدین الهی گفت:
«شعر من با خود من پیش آمده است. من متاسفم که کتاب های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» را بیرون داده ام. افسوس می خورم که من چرا این شروع را با «تولدی دیگر» شروع نکردم.»
پس تحلیلهایی که میگوید« بن مایه های اصلی شعر فروغ یاس و مرگ و حسرت و تنهایی و غربت، و مظلومیت است نمیتواند کامل باشد. چون فروغ در همان دو کتاب اصلی اش با زبان استعارهکاملا از پیدایش یک حکومت ستمگر و یک جامعه ی زیراختناق سخن گفته:
به ادامه ی شعر آیه های زمینی نگاه کنید:
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
مردابهای الکل با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را در گنجه های کهنه جویدند.
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود
و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده ای داشت.
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشقهای خود
با لکه ی درشت سیاهی تصویر مینمودند
بیچاره مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند.
می بینیم که فروغ صحبت از مردن خورشید میکند. صحبت از انبوه بی تحرک روشنفکران. موشهای موذی که اوراق کتابها را جویدند. آیا این میتواند یک شعر تخیلی بی ارتباط با زمانه ی فروغ یعنی بعد از کودتای 28 مرداد باشد ؟ تمامی شعر آیه های زمینی حاکی از همین دنیای سیاه و خفقانی است!
باز در همین شعر می خوانیم:
گاهی جرقه ای!
جرقه ی ناچیزی
این اجتماع ساکت و بی جان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردی گلوی زنش را با کارد می برید
و مادری یکایک اطفالش را
در آتش تنور می افکند.
راستی آیا وقتی فروغ میگوید نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود! از جامعه ای محروم و فقر زده سخن نمی گوید؟ راستی او از چه رسولان و چه رسالتی حرف می زد.
آنها غریق وحشت خود بودند.
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود.
پیوسته در مراسم اعدام. وقتی طناب دار چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند.
و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید.
در تمامی شعرهای دو کتابش یعنی تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد همین نمادهای دیکتاتوری و اختناق و یک جامعه ی سرکوب شده دیده میشود.
به ادامه ی شعر آیه های زمینی نگاه کنیم:
شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهٔ مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
می بینیم که فروغ تاسف می خورد که حرکتی در جامعه نیست. فروغ در سال 1345 بر اثر تصادف از دنیا می رود و در همان سال است که جنبشهای انقلابی به راه افتاده اند.
ضمنا به یاد داریم که که زندگی فروغ درهمان زمانه ای ست که مهدی اخوان ثالث میسرود: : در مزار اباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
خشمگین ما بی شرفها مانده ایم.
همچنین می سرود:
نادری پیدا نمی گردد امید.
کاشکی اسکندری پیدا شود.
پس میتوانیم با استناد به بسیاری از شعرهای فروغ بگوییم که فروغ از جامعه ی تحت دیکتاتوری شاه صحبت میکند . با این کلید ، راز فهم بسیاری از شعرهایش گشوده میشود.
باز درشعر آیه های زمینی می خوانیم:
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ، ایمانست
آه ، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ...
در شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد هم، همین فضای اعتراض به اختناق و ابتذال جامعهای زیر دیکتاتوری را می بینیم.
و این منم
زنی تنها
در آستانهٔ فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
توجه کنید که دیماه اول زمستان است یعنی زمستان دیکتاتوری. همانطور که اخوان میگوید: زمستان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
بعد می بینیم فروغ در همین شعر به شکلی داستانی آرزوی خودش را در به کار افتادن دستهای و مردی که از کنار درختان خیس می گذرد: یعنی درختان زمستان زده... مطرح میکند.
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خستهٔ مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام!
آیا کلمات شقیقه های منقلب یک مرد و هجای خونینی که کلمه ی سلام را تکرار میکند به چه معناست؟. آیا جز این است که باید سلامی داد به فصلی که زندگی جانی تازه بگیرد.
و درست در همین جا به انزوا و خانه نشینی انسانها در دیکتاتوری اشاره میکند:
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
و در ادامه می خوانیم:
ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند
انگار
آن شعلهٔ بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
جالب اینست که فروغ در همین شعر به دو دست سبز جوان و آن مردی که از کنار درختان خیس میگذرد اشاره میکند. در جای دیگر فروغ میگوید دستهایم را در باغچه خواهم کاشت.... سبز خواهم شد... این نشانه ی امید او به حرکتی زنده برای نجات جامعه است. پس در فروغ به یک شاعر معترض می رسیم که بسیار امید میدهد.
. بعضی از هنرمندان هم که او رامی شناختتند از فعالیت او و پخش اعلامیه علیه شاه و از دستگیریش نیز صحبت کرده اند. از جمله سپانلو و فریدون مشیری و م. آزاد. این شاعران در گفتگویی که کلیپ آن در اینترنت هم هست می گویندکه فروغ یک فرد شورشی علیه حکومت بود و سپانلو میگوید که اعلامیه های دانشجویان را فروغ پخش میکرد. فریدون مشیری هم میگوید فروغ یک یاغی (برحکومت) بود.
پایان