آذر 07, 1401

ز سر خاکت ای شهید

in شعر

by Aftab_Showgh

https://youtu.be/vgsHZImgVoM?t=1هر هفته جمعه ها ز سر خاکت ای شهید یک جنبش جدید، ببین می خورد…
آبان 27, 1401

کیان و برنو و عشقش

in شعر

by Aftab_Showgh

https://youtu.be/sUQ6-wJbAes?t=2کیان و برنو و عشقشبرای اسب کیان نامه ای نوشتم من سوار خوب تو در…
آبان 27, 1401

نام من ایران است

in شعر

by Aftab_Showgh

https://youtu.be/YDvh5ZHQQy8?t=2
پاپری مراسم 
با یادی از روز کودتای 28 مرداد1332
اولین بار که آزادم کردند اصلاً نا نداشتم بال بزنم. تجربه نداشتم که توی قفس نباید آرام نشست. می‌دیدم که بعضی‌ها خودشان را به درودیوار می‌زنند. حتی ازشان نمی‌پرسیدم که چرا این کار را می‌کنند. تا آن روز که فهمیدم آنها ورزش می‌کرده‌اند. بعد از آن همیشه توی قفس تمرین می‌کردم و وقتی آزادمان می‌کردند همراه هم می‌رفتیم به همان بامی که می‌شناختیم. بعد فهمیدم که صاحب قفسها از ما نان می‌خورد. البته با خودم گفتم بد نیست که وجود من باعث بشود که یکی برای بچه‌هایش نان پیدا کند. بنابراین سعی نکردم از قفسش فرار کنم و هر بار، ما را اجاره می‌داد و در مراسمی من را به دست آقا یا خانمی یا بچه‌ای یا جمعمان را به دست یک گروه می‌دادند که همگی را ناگهان آزاد می‌کردند. یکبار من را به دست بچه‌ای دادند که تمام موهای سروصورتش ریخته بود. مثل این که از بیمارستان آورده بودندش. در مدتی که برای مراسمشان توی قفس بودم دخترکی برایم آب و دانه می‌گذاشت و تماشایم می‌کرد. گاهی هم می‌دیدم که گریه می‌کند و همانطور که پشت میله‌های قفس نگاهم می‌کرد می‌گفت: خدایا! داداشم خوب بشود! دلم سوخت. روزی که مرا به دستهای لطیف بچهٰ‌ی بیمار دادند او هم سعی می‌کرد به تن من فشار نیاورد و زود پروازم داد. اوج که گرفتم دیدم مثل این که بالای یک بیمارستان هستم. چون برخی خانمها روپوشهای سفید داشتند. همه برایش کف زدند. اما همیشه این زندان کشیدن ما آسان نمی‌گذشت. یک بار که ما را از صاحبمان اجاره کردند، توی قفسهای تاریک انداختند و چند سرباز توی راهرو جلوی ما قدم می‌زدند. انگار واقعاً مجرم بودیم. هیچ کسی به فکر ما نبود. نه آب می‌دادند نه دانه. اصلاً فراموش می‌کردند به ما سربزنند. یکی از رفیقهای من توی قفس که از آن سرطلایی‌ها بود هی محکم خودش را به اینطرف و آنطرف می‌زد. حرکاتش به ورزش نمی‌مانست. تا این که سرش خونی شد و یک بالش هم شکست. هرچه منتظر ماندیم کسی نیامد به او رسیدگی کند. دو روز تمام تشنه و گشنه ماندیم تا بالاخره آمدند. گفتیم الان به ما آب می‌دهند اما اصلاً رحمی توی دلشان نبود. همانطوری ما را با قفسها بردند توی میدان. یکی‌مان را در آوردند و دادند به دست یک مرد که کت و شلوار مشکی داشت و در وسط میدان ایستاده بود. قفس‌ها را دور میدان چیدند. کنار هر قفس یک سرباز بود.
بعد یک نفر که کلاه و لباس نظامی داشت آمد جلوی آن مرد پاکوبید و سلام داد. بعد شیپور زدند و سربازها پیش فنگ کردند و درهای قفس‌ها را باز کردند و همه پرواز کردیم. اما در همان چند بال اول، بسیاری از ما روی زمین افتادند. نا نداشتند. من که کمی از بقیه بیشتر تجربه داشتم زود پریدم روی شاخة یک درخت کوتاه. سرم گیج می‌رفت. ولی سفت شاخه را گرفتم و نفس کشیدم. ناگهان صدای خیلی بزرگی آمد و دودی به هوا بلند شد که از ترس با هر زوری بود پرواز کردم. آن بالا دیدم همان آقا پرچمی را بالا می‌دهد و آهنگ پخش می‌کنند. اوج که گرفتم دیدم توی خیابانهای شعر توپ و تانک چیده‌اند. و ستون سربازها رژه می‌روند. می‌خواستم به پشت بامی که عادت کرده بودم برگردم. گفتم اگر بروم دوباره می‌آیند ما را می‌گیرند و مثل امروز بدبختمان می‌کنند؛ نمی‌روم. خدا می‌داند چند تا کبوتر توی قفس از تشنگی مردند و چند تا موقع پرواز از ضعف افتادند مردند. خودم دیدم که یک سرباز کبوترهای مرده را جلوی گربه انداخت. این بود که راهم را کج کردم گفتم بروم یک گوشة دیگر شهر. اول روی گلدسته‌ای نشستم. چند تا از کبوترهای مراسم هم آمدند. از دم سیاههایی بودند که توی قفسهای مراسم دیده بودم. کمی خستگی در کردیم دیدیم آنطرفترپنج شش کبوتر بالای بامی می‌چرخند. پرزدیم رفتیم م قاطی‌شان. بعد همه نشستیم روی همان بام. گوشة بام یک مرد کنار قفس نشسته بود گفت: عباس! کفترات رفیق آوردند! بعضی کبوترها که مال همان بام بودند روی شانه‌های مرد یا روی دستش می‌نشستند. او هم یکی یکی می‌گرفت و روی زانویش می‌گذاشت و نازشان می‌کرد. من دورتر نشسته بودم. جوانی که ایستاده بود نگاهی به ما تازه واردها کرد و گفت: عجب پاپری‌های خوشگلی برام آوردن! چه دم‌سیاههای قشنگی. این طوقی رو ببین! چه قشنگه! بعد به من نزدیک شد، جلویم ارزن و گندم ریخت و گفت: بابا! این‌ها تا حالا کجا بوده‌ن؟ بعد کمی فکر کرد و گفت: آها...نکنه از کفترهایی هستند که توی تلویزیون دیدیم. آره... توی اون مراسم خیلی کبوتر پرواز دادند. مراسم چی بود؟ جشن بود بابا؟
بابایش گفت: جشن چی کار چی؟ برای عمه‌شون جشن بگیرن. پدرسوخته‌ها.
پسر همانطور که من را در بغل گرفته و دستی به بالهایم ‌می‌کشیدو گردنم را می‌بوسید پرسید: مگه جشن پیروزی نبوده!
پدرش گفت: پیروزی نبوده بابا! کودتا بوده. ریختن مردمو کشتن و حکومت یه بابایی رو ساقط کردن بعد هی جشن‌های الکی میگیرن.
من لوله های تانکها را به یاد آوردم که از بالا دیدم لوله‌هایشان رو به ساختمانها بودند.
مرد گفت: مردم همه گشنه‌ن. اینا هی آهنگ پخش میکنن پرچم بالا می برن. همین کفترا رو هم فکر کنم از جواد کفتری می‌گیرند که به مردم کفتر اجاره میده. ولی اینا برای اجارة همین کفترا هیچ پولی به همون جواد بیچاره هم نمیدن.
گربه‌ای از گوشة بام بالا آمد.
مرد سنگی به سمت او پرتاب کرد و از جایش بلند شد. شلوارش را که خاکی شده بود تکاند و گفت: همه چی توی این مملکت برعکسه. همه رو به زور میارن برای خودشون جشن میگیرن.
پسر در حالی که می‌گفت: چه میدونم تو دنیا چه خبره، دست‌هایش را در هوا چرخاند و کبوترها همه بلند شدند. من هم بال زدم. رفتیم بالای بالا...
از آن بالا خیابان بزرگ و بلند شهر زیرپایمان بود با صف تانکها و سربازهایی که رژه می‌رفتند.
         
مرداد 29, 1401

داستان پاپری مراسم. در سالگرد کودتای 28 مرداد

in داستان

by Aftab_Showgh

پاپری مراسم با یادی از روز کودتای 28 مرداد1332 اولین بار که آزادم کردند اصلاً…
تیر 11, 1401

قصه‌ی سال بی«ساره»

in داستان

by Aftab_Showgh

سال بی «ساره» نوشته‌ی حجت عزیزی «ساره» را از قبیله رانده بودند،‌ یا شاید هم…
ارديبهشت 27, 1401

داستان قالیچه

in داستان

by Aftab_Showgh

قالیچهقصه از محمد قرایی ۲۷ تیر۱۴۰۰زمانی را به یاد می‌آورد که درست مانند قالیچة سلیمان…
ارديبهشت 01, 1401

داستان عشق و دیوانگی . نویسنده ناشناس

in داستان

by Aftab_Showgh

داستان عشق و دیوانگی نویسنده: گمنام در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به…
اسفند 05, 1400

داستان نامه‌ی آقا معلم

in داستان

by Aftab_Showgh

«نامه‌ی آقا معلم»داستان از محمد قراییمدتی بود که زنگ خورده بود و بچه ها به…