«نامهی آقا معلم»
داستان از محمد قرایی
مدتی بود که زنگ خورده بود و بچه ها به کلاس رفته بودند، اما آقا معلم سر کلاس نیامد.
بچه ها منتظر مانده بودند.
مبصر از کلاس بیرون آمد و به سمت اتاق مدیر رفت. آرام لای در دفتر را باز کرد. اتاق خالی بود. نه آقای ناظم و نه آقای مدیر در دفتر نبودند. مبصر با تعجب به سمت کلاس برگشت. از جلوی در کلاس سوم رد شد. آرام در را کمی باز کرد و از لای آن به درون کلاس نگاهی انداخت. شاگردان در کلاس نشسته بودند. ولی معلم نبود.
مبصر به کلاس برگشت در را بست و گفت: هیچ کس در دفتر نبود. در کلاسها هم معلمی نبود.
بعضی از شاگردان سرشان را روی میز گذاشتند یکی گفت: خوب ما هم برویم خانه!
مبصر گفت: بذارین کمی صبر کنیم شاید آقا معلم آمد.
مدتی در سکوت گذشت تا این که از راهرو صدای گامهای سنگینی به گوش رسید.
مبصر گفت: بچه ها آماده. مثل این که آقا معلم است.
همه خودشان را مرتب کردند و چشم به در دوختند.
در کلاس با صدای قیژ کشداری به آرامی تکان خورد باز شد. گربه ای بزرگ و سیاه که بردوپا قدم می گذاشت وارد کلاس شد.
رنگ از روی شاگردان پرید.
گربه چند قدمی رفت و دستهایش را پشت سرش روی دمش گره زد و نگاهی به مبصر کرد.
مبصر از ترس آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت:
-ب ب ب برپا!
همة شاگردها بلند شدند و ایستادند.
گربة سیاه که دستهایش را پشت سرش گرفته بود به سمت پنجره رفت. نگاهی به حیاط انداخت بعد پنجره را بست
از کوبیده شدن کفش های به کف اتاق صدایی مثل کوبیدن چکشی بر میخ در کلاس می پیچید. اما برعکس صدای پایش، خودش چهره ای خشن نداشت. از عمق چشمهایش رنگی از ترحم می تابید.
مبصر برجا داد
همه شاگردها نشستند.
گربه به آرامی و صدایی پر ملاطفت گفت: بچهها!...چرا اینطور مثل موش های ترسو به من نگاه میکنید!؟
هیچ کس پاسخی نداد.
گربه گفت: ازین پس من معلم شما خواهم بود. اسم من فقر است. هان! چی شده؟
بعد با لبخندی گفت: شماها که باید با من آشنا باشید؟ نه!
همه ساکت بودند. اما یکی از بچه ها انگشتش را بلند کرد.
- اجازه آقا! ما شما را می شناسیم.
- کجا مرا دیده ای؟
- توی محله مان. عصرها هم که با داداش بزرگترمون میریم زباله گردی چند بار شما رو دیدیم. یکبار هم به من خندیدید. اون شب ما خیلی کم زباله جمع کرده بودیم.
یکی دیگر از بچه ها گفت: ا ا ا آقا ما هم کمی شما را می شناسیم. چند تا از همکلاسیهای قبلیمون دربارة شما صحبت میکردند.
گربه گفت: میدونم. میدونم.
شاگرد گفت: همهشون کودک کار شدند.
معلم گفت: خوب دیگه... خیلیهاتون منو می شناسید. پس اونجور به من نگاه نکنید. شما باید به معلم جدیدتان انس بگیرید و عادت کنید.
مبصر پرسید: آقا! یعنی معلم خودمان چی؟ دیگه نمیان سر کلاس؟
گربه گفت: اونا دیگه نمیتونند بیان مدرسه. اصلا خودشون از ما تقاضا کردند که بیاییم اینجا به شما درس بدهیم.
مبصر پرسید: ما؟ یعنی همة کلاسها مبصراشون معلمایی مثل شما شده ن.
گربه گفت: بله! همین الان همه دارن یکی یکی میان که برن سر کلاسها. حتی مدیرتان هم عوض شده. آقای فلاکت رو میگم.
مبصر پرسید: اجازه آقا! معلمامون کجا رفتهن؟
شاگردی که گفته بود آقای فقر را می شناسد دست بلند کرد: آقا ما جوابش را بدهیم؟
گربه گفت: بله.... بفرمایید
شاگرد گفت: بله! بله! صبح آقا معلممان را دیدم. توی صفی در جلوی ادارة آموزش و پرورش نشسته بودند. یک عده شان هم یک سفره پهن کرده بودند و رویش سنگ چیده بودند.
مبصر پرسید: اجازه آقا! یعنی ممکن هم هست معلممان دستگیر شوند و نتوانند برای درس دادن بیایند؟
گربه گفت: حتی اگر دستگیر نشوند نمیتوانند بیایند. دیگر شما باید معلم خودتان را فراموش کنید. خوب! موافقید درس را شروع کنیم. این زنگ چی داشتید؟
مبصر گفت: آقا انشا داشتیم!
گربه گفت: موضوع انشا چی بوده؟
مبصر گفت: فقر را تعریف کنید
گربه خندید و سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت:
-جالبه. درست اسم منو موضوع انشاتون کرده.
بچه ها که رنگ محبت را در چهرة گربه دیده بودند کمی احساس آرامش می کردند. دو تاشاگرد دستشان را بلند کردند
- آقا ما بخوانیم؟
با موافقت گربه یکی ازبچه ها پای تخته سیاه ایستاد و خواند:
« فقر چیز بدی است. ما از فقر بدمان می آید. رضا که همسایة ما هست گفت فقر بیپدر و مادر نگذاشته بابایمان دیگر آب بدهد و مامان هم دیگر نان نمی دهد. او گفت فقر باعث می شود خواهرتان مثل سارای ما به خیابان می رود تا کفشهای مردم را واکس بزند. او گفت دیگر اصلا سارایشان دفتر مشقش را با خود نمی برد. چون روی پله های مغازه نمیشود مشق نوشت. ما هم از فقر بدمان آمد....
بچه ها با شنیدن این جملات انشا به آقای فقر یعنی همان آقای گربه نگاه میکردند که مبادا عصبانی بشود. یکی از بچه ها داد کشید:
-داوود دیگه نخون! آقای فقر بدش میاد
داوود از خواندن انشا دست کشید.
آقای فقر خنده ای کرد و گفت: انشای خوبی بود. خوب داوود درست میگوید. حرف غلطی که نزده. ولی همه چیز را نگفته. خب! دیگه کی انشا نوشته.
مبصر دست بلند کرد و گفت: آقا اجازه! ما همیشه موضوع انشایمان فقر بوده. و همة مامینویسیم فقر بد است. کوکب خانم دیگر شیرینی نمی پزد. کلاغ هم صابونی پیدا نمی کند که به دهان بگیرد. فقر هر روز یکی از ما را به خیابان می برد تا فال بفروشیم و شیشة ماشین پاک کنیم....
گربه خندید و گفت: فهمیدم. فهمیدم.... می خواهی بگویی من چرا گفتم داوود در انشایش همه چیز را نگفته. آیا کسی دیگر هم این سوال را دارد
همه شاگردان با هم دستهایشان را به هوا بردند: آقا ما هم ... آقا ما هم.... آقا ماهم...
گربه خندید و گفت: می خواهید من هم یک انشا بخوانم؟
داوود گفت: مگه شما می دونستید که موضوع انشای ما فقره
گربه گفت: بله! اما وقتی می آمدم معلمتان این کاغذ را به من داد. می خواهید بخوانم؟
بچه ها یکصدا داد کشیدند: بعله
گربه گفت البته این انشا نیست. نامهای است که معلمتان برای شما نوشته. بعد اینطور خواند: بچه ها سلام. آقای فقر آدم بسیار خوبی است. با او خوش اخلاق باشید. او به ما قول داده کاری کند که شما هم مثل ما به خیابان بیایید. او خودش به من گفت: اگر همه تان به خیابان بیایید بهتر است از اینکه به کلاس بروید. چون همة مردم در خیابان هستند. بازنشسته ها. کارگرها. پاکبانها. مادرها. کشاورزها. معلولان. حتی استادهای دانشگاهها هم به خیابان آمده اند. آقای فقر خودش مقصر نیست. خودش هم از ماست. او به ما گفت: موضوع انشای بچه های کلاس هاتان فرقی نخواهد کرد تا زمانی که همه به خیابان بروید. امیدواریم آقای فقر در کارش موفق شود تا هیچ کس در خانه و کارخانه و اداره و کلاس باقی نماند. آن روز خیلی روز مهمی خواهد بود.
من از آقای فقر متشکرم که این نامه را برای شما بخواند. این بود انشای معلم شما. زنده باد شاگردان ما.
بچه ها هورا کشیدند و زنگ کلاس به صدا در آمد.
داستان نامهی آقا معلم
- توضیحات