من خدای خویش را آفریدم
شعر از حامد صدیقی
در گرگ و میش صبحدم عمر
من خدای خویش را
بدست خویش آفریدم
به زبردستی پیکرتراشی عاشق
بر مرمر سبزی با رگه هایی خونرنگ
خدای خویش را هر لحظه خلق کردم
در شهری پر از خدایان
من خدای خویش را
در نمیروز طوفانی عمر
با قدی برافراشته و بازوانی صیقلی و ستبرد
با مشتی گره کرده برقبضه شمشیر انتقام
با کتابی پر از سوره های فتح در بغل
برسکوی مرمرین سفید خوشرنگ
در میدانی در باغ آرزوهایم
در احاطه درختانی تناور
برپا کردم
در شهری پر از خدایان
من خدای خویش را با تبسمی گریه آلود
و بغضی فروخورده در گلو
و سگرمه های خشم در ابروان
با نگاهی فیروزه ای و چشمانی باز رو به آسمان
تراشیدم
و دیرگاهی است
چون عابدان ساده دل
بی هیچ ملال وخستگی
به ستایش نشسته ام
در شهری پر از خدایان
من خدای خویش را آفریدم
- توضیحات