شعری تقدیم به آلبرتو نیسمن«حقیقت به من گفت»
حقیقت به من گفت
به قاتلان بگو
جهان را
بیغولهای میپندارید!
که در آن گرازها به هر سوی میتوانند تاخت.
اما حقیقت جهان را
نمیدانید
و این که، مسلحترین ارتش گیتی
ماییم!
با سلاحهایی که نمیبینید
اما از درون لقمههای نان خونینی که میبلعید
از دل ساکتترین لحظهای که به خون میآلایید
بی هیچ انفجاری،
و ترکشی،
منفجرتان خواهیمکرد
چنان که غباری در یادهای نفرت هم
نخواهید بود.»
حقیقت این را به من گفت
درحالی که میرفت
با نفسهایی آتشین و
دلی گداخته
و گونهای، پهناب اشک داغ
آن لحظه بود که دیدم
ارتش بزرگ گیتی را
که گام میزند
در ذرّه ذرّة شب و روز
ـ اگرچه نمیبینندش-
گام میزند در نگاههای مهربان مظلومان
در صبر مجاهدان بیدفاع
در کلمات بیانیههای تظلّم
که گوشی جز خدا، به آن بدهکار نیست
محمدقرایی (م.شوق)

