
دود و دل
برای صدیقة مجاوری
دودی ز دلی دیدیم، میرفت سوی گردون
پیچان به هوا چون رود، سرخ و جگری چون خون
گفتیم چه میسوزد؟ دل از چه میافروزد؟
دل کاسهٴ خون باشد، آب است ولی گلگون!
چون پیش ترک رفتیم، دیدیم چو دیوانه
قلبیست که میرقصد، دیوانه تر از مفتون
گویی به سماعی خوش، صوفیست که می چرخد
بیخویش تر از درویش، رندانه تر از مجنون
خلقی به تماشایش، از حیرت آن آتش
خواهد که کند خامُش، گه دور و گهی مقرون
گفتیم مگر سحر است، پروانه شده قلبی
برگرد که میرقصد؟ این قلبِ شده افسون
چون این بشنید آن دل، از دایرهٴ آتش،
گامی زد و جستی زد، آمد سوی ما بیرون
گفتا که غلط گفتید، بس سهو و سقط گفتید
این نایرهٴ عشق است کی فهمدش افلاطون؟
گر عقل نماید نقل، خون آب بود گلگون
عقل است و نمیفهمد، وان فهم بود وارون
گر عشق کند تفسیر، هر جرعهٴ خون شعلهست
کاین جرعهٴ آتشگون، با عشق شده معجون
دود ار که ز من خیزد، از سوز یکی عشق است
بیداد زمان کردهست، معشوق مرا مسجون
پروانه تواند شد دل گر بودش عشقی
آتش شود آن خونی کز عشق شود محزون
دود از دل ما برخاست زین قصهٴ پر آتش
دیدیم به گرد ما، دریا شده چون هامون
۱۷ خرداد ۱۳۸۵