تحمل نکن باز هم این همه! مگر این همه اینهمه هم کمه؟ م شوق17 اردیبهشت 1401
تحمل نکن باز هم این همه!
مگر این همه اینهمه هم کمه؟
مگر کم نگاه کرده ای دیده ای
کمرها شکسته شده یا خمه!!
تحمل عجب چیز ناجوریه
همه ش ترس در آدمی می دمه
به قدری که از مشتی اوباش دزد
چقدر این همه «باهمیم» می رمه
تحمل!؟ بگو تا به کی تا به کی؟
بگو بدتر از این کدامین غمه!
ببین هر چه حوا ست رو می برن
پیش چشم ما، اسممون آدمه؟
خدایا عجب صبر چیز بدی ست
همین صبره که مادر ماتمه
خدا هم ازین وضع گریه ش گرفت
ببین روی برگای صبح شبنمه
تحمل نکن بیشتر از این دیگه
جواب، تا به کی «آخه می ترسمه؟»
کجا اینقده زشتی و تیرگی
توی هیچ کجاهای این عالمه
تحمل نکن! من خودم رو میگم
ازین شعرهایم که کارش لمه
من آتش گرفتم از این وضع شب
بگو صبح این شام، کی می دمه؟
م. شوق۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۱
- توضیحات